@فاصله@

این یکی ازرمان های زنداداشمه(زهره) خیلی قشنگه قبل چاپ میخواست بزارم اینجا که شما دوستای گل رمان خون راجبش نظر بدین!!!!!

نظررررررر یادتون نرهخجالت  

خوشحال میشه رمانشو بخوونین و مطمئنه که از سبک کارش خوشتون میادماچ

بدو بروووو ادامه مطالب----->


کامران:بیا بریم سعید ولش کن حالا بدبخت یه چیزی پروند چرا اینقدر

بهت برخورده بریم الان کلاس شروع میشه

من:فکر کرده کی هست اومده با من کل کل می کنه!ساعت چنده

کامران؟؟؟؟

کامران:ساعت 10 الان استاد میاد بابامون رو درمیاره مگه تو استاد

صادقی رو

نمی شناسی!؟

من:بریم که دیگه حوصله ی جواب پس دادن به استاد رو ندارم!

ساعت 10:15بود که وارد کلاس شدیم به استاد سلام کرد و

گفت:ببخشید که دیر اومدیم این داداش من حالش خوب نبود رفته بودیم

دکتر واسه همین........... 

هنوز حرفای کامران درست نشده بود که استاد حرفشو قطع کرد و گفت:

حالا کی از شما توضیح خواست من امروز نمی تونم تا اخر وقت تو کلاس

بمونم زود بشینید می خوام درس بدم!!

کامران:چشم استاد!شما درسو شروع کنید تا ما برسیم ته کلاس درس

تموم شده!!!

(اخه منو کامران به خاطر قد بلندی که داشتیم همیشه ته کلاس می

شستیم.)

ظهر بود برگشتیم خونه که طاهره خانم با صدای بلند گفت:

کامران جان سعید جان اومدین؟تا لباساتونو عوض کنین و دستاتونو

بشورین منم میزرو می چینم!!

کامران با فریاد گفت طاهره خانم ناهار چی هست؟؟؟

طاهره خانم: فسنجون اقا کامران!!

کامران با شیطنت و افسوس گفت: ای کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته

بودم.

من داشتم کتم رو در  میاوردم که مثل خودش با شیطنت گفتم: مثلا

چی؟؟؟؟

که مثل پسرای سر به زیر سرشو انداخت پایین وگفت:

مثلا یه خانم خوشگلی... خوش تیپی...با کمالاتی......!!

نذاشتم حرفش تموم بشه بهش با حالت مسخره گفتم :مگه این ارزو رو

با خودت به گور ببری!!!!!

کامران با ناراحتی: مگه چمه؟ خوشگل نیستم که هستم!!خوش تیپ و

خوش هیکل نیستم که هستم!!! چشام هزار رنگ نیست که هست!!!

تحصیل کرده نیستم که هستم!!!!دیگه یه دختر چی میخواد.......؟

من:یه دختر عاقل یه شوهر با معرفت عاقل میخواد که تو الحمداله

هیچکدوم نیستی!!!!

داشتیم بحث می کردیم که یه هو طاهره خانم گفت: چی می گین شما

دو تا؟ بیاین دیگه غذا از دهن افتاد!!!

من:شنیدی؟ حالا بیا بریم غذا بخوریم بعدا در مورد این موضوع با هم

حرف می زنیم تو که طاهره خانم میشناسی الان میز رو جمع می کنه

بعد گرسنه می مونیم تو که خیلی به فکر شکمت بودی! نه!!!!!

کامرانکسعید جان زن از شکم مهمتره اگه زن نگیریم بابا پدرمونو در

میاره!!!!

من: وای خدا تو چقد حرف می زنی سرمو خالی کردی بیا بریم غذا سرد شد!!

(بعداز ناهار رفتم تو اتاقم رو تختم دراز گشیدم و اهنگ مورد علاقمو

 

گذاشتم کم کم داشت خوابم میبرد که گوشیم زنگ خورد!تعجب کردم!

اخه سابقه نداشت گوشی من این موقع زنگ بخوره! گوشی رو جواب

دادم..)

من: الووو

_سلام رامین سریع بیا خونه باید بابارو ببریم بیمارستان حالش خوب

نیست!

من:شما؟

_منم سارینا داداش زود بیا!

من: ببخشید خانم با کی کار دارید؟

لحظه ای سکوت کرد واروم گفت: ببخشید اقا اشتباه گرفتم !

خداحافظ!!!

من: خواهش میکنم خانم خدانگهدار.

دوباره رو تختم دراز کشیدم نمی دونم چرا ولی یه حال خاصی داشتم

انگار یه پارچ اب سرد ریخته بودم رو سرم!!!!! کم کم خوابم برد.

کامران:سعیدسعید؟؟؟پاشودیگه چقدمیخوابی؟؟ساعت3بعدازظهره بابا

زنگ زد گفت:بریم کارخونه

من:بابا ولم کن تازه خوابیدم توبرو من میام!!!!

کامران:پاشوببینم2ساعته خوابیدی میگی تازه خوابیدم!!!!یاخودت مثل

بچه ادم پاشو یاهمین پارچه اب رو خالی میکنم روسرت! حالاخود

دانی!!!!!!!

پاشدم نشستم به ساعت نگاه کردم دیدیم3بعدازظهره گفتم:بریم

کارخونه چیکارکنیم؟؟؟

کامران:ازمن میپرسی؟منم مثل تو!!!بابازنگ زدگفت پاشین بیاین کارخونه

کارتون دارم!!!!

بلندشدم رفتم دستشویی وصورتمو شستم اومدم بیرون به کامران

گفتم:توبرو ماشین روشن کن منم کتم رو بپوشم میام

کامران:زودبیای ها بیرون سرده سرما میخورم.

من:باشه الان میام بروماشین روشن کن

کامران رفت سوئیچ رو ازرو میزبرداشت ولخ لخ کنان ازخونه بیرون رفت

منم لباسامو پوشیدم داشتم میرفتم بیرون که تلفن زنگ خورد.بلند گفتم:

طاهره خانم این تلفن رو جواب بده.ازدر رفتم بیرون اما دیدم هنوز صدای

زنگ تلفن میاد ظاهرا طاهره خانم خونه نبود.اومدم تلفن رو برداشتم!

من:سلام

_سلام عمه جون حالت چطوره؟خوبی؟

من:ممنون عمه خوبم اقارضا خوبن؟مهسا خانم چطورن؟

_همه خوبن عمه جان بابات خونست؟

من:نه خونه نیستن رفتن کارخونه منو کامرانم داریم میریم اونجا

_میخواستم بگم فردا تولده مهساجونه حتما با بابات و کامران بیاین

جامامانت خالیه کاش اون خدابیامرزم بود!!

من:چشم عمه جان سعی میکنیم حتما بیایم

کامران با فریاد:بترکی سعید!!!!بیا دیگه یخ زدم.

من:الان میام

_الان میای!!!!!؟؟

من:باشما نبودم عمه جان کامران صدام زد گفتم الان میام

_خب عمه زودترمیگفتی تاقطع میکردم!!ببخشید بدموقع مزاحم شدم!

من:این حرفا چیه عمه جان!! امردیگه ای نیست؟

_نه عمه جان ما فردا منتظریم حتما بیاین!

من:چشم خداحافظ.

تلفن رو گذاشتم و به سمت در رفتم کامران داشت با خودش غر می زد

و دستشو با گرمای دهنش گرم می کرد گفتم بریم دیگه چرا

واستادی؟؟؟؟

کامران:اقا دو ساعته مارو اینجا کاشته حالا طلب کارم هست بچه پرو!!!

من:بیا بریم اینقد غر نزن الان که جوونی اینفدر غر میزنی تو پیر شی

چیکار میکنی؟؟

(به سمت کارخونه راه افتادیم از خونه تا کارخونه تقریبا نیم ساعت راه

بود.

خونه ما تو شمال شهر بود یه خونه ویلایی 600 متری که وقتی واردش

میشی همه غصه هاتو فراموش میکنی اخه حیاطش مثل بهشته، صبح

ها کبوترها وگنجشک ها هینقدر سروصدا میکنن که مخت رو میخورن.

بعضی از صبح ها من با اواز گنجشک ها از خواب بیدار میشم، یه استخر

کوچیک وسط حیاط داریم که خیلی از خاطره های بچگی منو کامران و

مهرانا تو اون خلاصه می شه .

هیچ کمبودی رو حس نمیکنیم فقط بعضی وقتا دلتنگ مادرم میشیم که

سالها پیش بر اثر حادثه ای از دست رفت ومنو کامران و پدرمون موندیم با

این خونه دراندشت البته طاهره خانم هم برای ما کم نذاشته مثل

مادرمه و شوهر مهربونش مهدی اقا که باغبون مونه.

طاهره خانم ومهدی اقا اون سر حیاط واسه خودشون یه خونه کوچیک

50-60 متری درست کردن و کنار ما زندگی میکنن.

یادم میاد وقتی بچه بودم ومادرم دعوام میکرد میرفتم پیش مهدی اقا

واونم واسم ویالون میزد وارومم میکرد خیلی خوب میزد وقتی به صدای

سازش گوش میدادم اینقدر اروم میشدم که یادم میرفت مامان دعوام

کرده .)

کم کمک داشتیم نزدیک کارخونه میشدیم کامران بوق زد اما نگهبان درو

باز نکرد اخه کامران تازه ماشینشو عوض کرده بود واسه همین نگهبان

مارو نشناخت. از اتاق نگهبانی بیرون اومد تا مارو دید درو باز کرد و با

ناراحتی گفت:

اقا کامران شرمنده نسناختم ترو خدا به اقا کیانی چیزی نگید که منو

اخراج میکنه .

من :نه چیزی نمیگیم شماوظیفتون رو انجام دادین.

رفتیم داخل کارخونه پدر اومد جلو وبادوتامون دست داد وگفت:چقدردیر

اومدین

من:ببخشید پدر من خواب بودم و تا اماده شدیم واومدیم دیرشد

کامران:ازخودت مایه بذار من حاضر بودم تو داشتی با تلفن حرف میزدی

که دیرشد!!!

کامران که اینو گفت یاد تماس عمه افتادم و گفتم:

راستی پدر عمه زنگ زد گفت فردا تولده مهساخانومه حتما بیاین.

کامران:جونه من راست میگی شایدتو تولد مهسا بخت ماهم بازشد.

من:ول کن توهم هرچی میشه یاد زن گرفتن میفتی !!تو اول درستو

تموم کن بعدا اززن گرفتن حرف بزن بعدشم اول باید من زن بگیرم من

5 دقیقه ازتوبزرگترم!!!!

پدر:دعوا نکنید به موقعش جفتتون رو باهم زن میدم!!!

کامران سرشو انداخت پایین ومثلا با خجالت گفت: مگه شما به فکر ما

باشید امسال فوق لیسانسمون رو میگیریم ولی هنوز از زن خبری

نیس!!!!!!

پدر:مثل اینکه تو از درد سر خوشت میاد!!!!

من داشتم به کامران میخندیدم که چطوری خودشو به موش موردگی

زده بود خوب یاد داشت فیلم بازی کنه با اینکه دو قلو بودیم ولی از نظر

اخلاقی هیچ شباهتی به هم نداشتیم!!!!!!

پدر: خب من یه قرار کاری دارم باید برم شما وایستید کارخونه اقای

شایان میخواد بیاد قرارداد امضاء کنه.

کامران: پدر این همه راه مارو کشوندی اینجا که جلوی اقای شایان

قرارداد بزاریم امضاءکنه!!!؟؟؟؟؟

من: حالا نمردی که !!!بعد زنم میخوای با این همه تنبلی!!!!!ترو جون به

جونت کنن ادم نمیشی!!!

اقای شایان ساعت 4:15 بعد از ظهر به کارخونه اومد و قرارداد رو امضاء

کرد و رفت سرم یخورده درد میکرد. به کامران گفتم سوئیچ ماشین رو

بده  من میرم خونه سرم درد میکنه حالم خوب نیست.!!

کامران : شما با ماشین برین من چیکار کنم پیاده بیام خونه!!!!؟ چند بار

بهت گفتم یه ماشین بگیر!؟ حالا هی بگو لازم ندارم.!

من: چقدر حرف میزنی نخواستم ماشینت مال خودت با تاکسی میرم

بعد خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم.

از ظهر که اون دختر که ظاهرا اسمش سارینا بود بهم زنگ زد و اشتباه

گرفته بود رفته بودم تو خودم!!!! من تو دانشگاه با خیلی از دخترا سرو

کار داشتم ولی هیچ وقت صدایی که اون دختر داشت...............

نمیدونم ولی حس میکنم یه صداقت و پاکی تو صداش بود......یه حس

ارامش......وقتی صداشوشنیدم احساس کردم صدای همون دختر

رویاهامه........

داشتم به خونه نزدیک میشدم که یه نفر صدام زد.......

                                                                                                                                                 ادامه دارد...

این رمان سر دراز دارد!!

 نظررر یادتوون نره!مشغول تلفن

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٥ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ ملیحه جون ] [ نظرات () ]